▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

چهارشنبه 30 آبان 1397 Wednesday 21 November 2018 12 ربیع‌الاول 1440

آخرین اخبار سایت

انقلابی ها

طرفداران شاه 20000 تومانی بودند!

انقلابی ها,علی اکبر عبدی

عصر ایلام / بهمن ماه برای ما مردم ایران زمین همیشه پراست از خاطرات تلخ و شیرین، خاطراتی که هنوز خیلی از آن‌ها در سینه‌های مردم این دیار مدفون است خاطراتی که با شنیدن آن‌ها بعضی مواقع لبخند و گاهی هم اشک رهاورد آن می باشد.

به همین خاطر به سراغ آقای «علی اکبر عبدی» یکی از مردم همین دیار رفتیم. او نیز به مانند خیلی از مردم به دفاع از این انقلاب پرداخت. آقای عبدی چهره شناخته شده‌ای برای مردم استان ایلام می باشد. مدتی بعنوان معاون و رئیس اداره آموزش و پرورش در شهرستان‌های ایلام مشغول بوده است. همچنین در قامت معاون و رئیس اداری مالی اداره آموزش و پرورش ایلام و نهایتا فرمانداری شهرستان ایوان، به مردم این دیارخدمت نموده است. اکنون در دوران بازنشستگی به سر می برد. متن پیش رو به خاطرات انقلابی وی پرداخته است. خاطراتی که از زبان وی بیان شده است.

 

طرفداران شاه، بیست هزار تومانی بودند

قبل از شروع انقلاب خانواده ما به مدت سه سال در خرمشهر زندگی می کردند. در آن برهه زمانی دانش آموز مقطع دبیرستان بودم. اخبار انقلاب را بطور جدی با بچه‌های خرمشهر پیگیری می کردم. از جمله رفیقان بنده شهید «جهان آرا» بود که بعد‌ها فرمانده سپاه خرمشهر شد. همچنین آقای «معطوف» یک چهره علمی بود که بعدا نماینده مجلس شد. با مشورت دوستان تصمیم گرفتیم که یک تظاهرات برگزار کنیم به هر طریقی که بود به یاری خداوند تظاهرات برگزار شد. بعدازظهر‌‌ همان روز تعدادی از نیروهای اداره بندر و گمرک و خیلی‌های دیگر به طرفداری از رژیم یک راهپیمایی ترتیب داده بودند. در بین آن‌ها یکی از اقوام ما که یک فرد تحصیل کرده بود و در اداره گمرک مشغول به کار بود، حضور داشت که عکس شاه را در دستش گرفته بود. از دیدن این صحنه بسیار متأ ثرشده و به طرف ایشان رفتم و علت حضور ایشان را جویا شدم. گفتم: شما چرا؟؟؟ در جواب گفت: «رژیم و رئیس گمرک به ما قول دادند به هر نفر مبلغ۲۰هزارتومان هدیه بدهند

وقتی به ایشان گفتم که با این ۲۰هزار تومان بهای خروج شما از دین اسلام است و شما با این کار علنا به مقابله با اسلام و قرآن برخواسته‌اید و با کفر و طاغوت همراه شده‌اید. بعد از مدتی گفتگو با ایشان به لطف خدا به اشتباه خود پی برده و عکس شاه را زیر پا گذاشت و ازکار خود اظهار ندامت کرد.

 

مناظره با رییس دانشگاه درباره انقلاب

سال ۱۳۵۷ دانشجوی رشته ادبیات عرب دانشسرای عالی اهواز بودم. در آن زمان ۲۱سال سن داشتم. با اوج گیری نهضت انقلاب اسلامی ما وارد یک مرحله جدید از مبارزات شدیم. یکی از خاطرات زیبایی که به یاد دارم اواخر مهرماه ۵۷، تحصیل کرده‌ها و نخبگان و افرادی که تقریبا در مسائل اجتماعی صاحب نظربودند به کم و کیف و جریان انقلاب به آن شکل خاصش آشنا نبودند. ما با تعدادی از دانشجویان تظاهراتی در محوطه دانش سرا برگزار کردیم. رئیس دانشسرا آقای حسینی اصل که یک فرد تحصیل کرده و آشنا به مسائل اجتماعی بود. من را به دفتر ریاست احضار کرد با لحنی تند خطاب به من گفت: «دلیل این اعتراض‌ها چیست؟؟ هدف شما از به هم ریختن محیط علمی دانشگاه چیه؟ آیندهٔ کشور در دستان امثال شماست و باید مدافع آن باشید، شما از کجا خط دهی می شوید؟ به دنبال چه قضیه‌ای می گردید که برعلیه دولت و نظام خودتان دارید قیام می کنید؟»

من در جواب گفتم: «هدف ما اصلا برهم زدن محیط دانشگاه نیست. هدف اعتراض به نحوه اداره جامعه و برخورد تند و خفقان آور رژیم شاه با مردم در ابراز و بیان اعتقاداتشان است. مبازه ما علیه رژیم است نه تمامیت ارضی کشور. بعد از صحبتهای من ایشان تا حدودی آرام‌تر شده و به فکر فرو رفتند. در ادامه گفتم ما بر علیه کشور فعالیت خاصی نداریم، بلکه فعالیت ما در چهارچوب تقویت همین کشور است. هدف بازگشت مردم به یک جریان اصلی است که سال‌ها از آن دور شده‌اند

پرسیدند که چهارچوب فکری شما و جریان اصلی که می گویید چیست؟ گفتم: «ماه رمضان را پشت سر گذاشتیم ولی متاسفانه تعداد کثیری از دانشجویان با خط فکری غلطی که رژیم به آن‌ها تحمیل کرده کم کم از روزه گرفتن و نماز خواندن دور شدند. در محیط دانشگاه نه نمازخانه ای وجود دارد نه حتی یک قرآن که بتوان یک آیه از آن راخواند. ما جرأت ابراز عقاید دینی در دانشگاه را نداریم و این با شعار آزادی که رژیم دارد در تعارض است، حرکت ما بازگشت به همین جریان است»

ایشان سوال کردند که چه کسی پشت این جریانات است؟ رهبری این جریانات بر عهده کیست؟ من به واسطه یکی از دوستانم با حضرت امام (ره) قبلا آشنا شده بودم و در حد توان خود برای ایشان از امام (ره) صحبت کردم. در ‌‌نهایت در چهره ایشان تغییراتی مشاهده کردم از ان روز به بعد آقای حسینی پشت پرده و نامحسوس از ما حمایت می کردند.

جوابی که بر زبان شهید مرادی الهام شد

خاطره بعدی مربوط به زمان سکونت من در شهرستان ایوان می باشد. زمانی که شاه از ایران خارج شد. در محلی که اکنون به نام میدان امام خمینی(ره) است، نیروهای انقلابی یک تظاهرات برگزار کرده بودند. «شهید مرادی» یکی از شهدای گرانقدر و عزیز استان در‌‌ همان مکان صحبت زیبایی کردند. وی با اینکه تحصیلات آکادمیک نداشت ولی یک باسواد مکتبی بود. ایشان گفت: «این شاه از کشور خارج شده و دیگر بر نمی گردد.». یکی از مغازه داران که شخصیت وابسته به رژیم بود وتقریبا با ساواک همکاری می کرد، بعد از سخنرانی آمد و جلوی این بزگوار را گرفت و گفت: «مثل اینکه شما زمان مصدق و کاشانی را به یاد ندارید؟؟؟ ما آمریکا را داریم و شاه را بر می گردانیم».

جوابی که شهید مرادی به این فرد داد برای من تبدیل به یکی از این خاطرات زیبایی شد که در ذهنم برای همیشه مانده است. وی گفت: «شما امام خمینی (ره) رهبر این نظام را نمی شناسید. ایشان یک فقیه عالیقدر است که نه آمریکا، نه شاه نمی توانند تشخیص بدهند راه وحرکت ایشان چگونه است. مطمئن باشید که امام (ره) نمی گذارد شاه برگردد و بر این مملکت حکومت کند». و همین هم شد و بعدا که من با ایشان ارتباط دوستی داشتم و از نظر سنی استاد ما محسوب می شد. از او پرسیدم: «آن روز چگونه جواب آن مرد را دادید؟ چطور تشخیص دادید که شاه بر نمی گردد؟». وی در پاسخ گفت: آن روزمن این تشخیص از امام (ره) را نداشتم، ولی به خدا توکل کردم از خدا استمداد کردم که به گونه‌ای جوابش را بدهم که تبدیل به واقعیت بشود. یک نیرویی نامرئی در درونم حس کردم و جواب آن فرد را دادم.

 

مرحوم پیرحیاتی و ماجرای حسینیه ابوالفضل(ع)

اوایل آذر۱۳۵۷ بود که در ایوان یک تظاهرات صورت گرفت. مرحوم پیر حیاتی که در آن زمان یک طلبه بود درحسینیه ابوالفضل (ع) بود. البته هنوز حسینیه مسقف نشده بود و یک حیاط خاکی داشت. قرار بر این بود که با جمعیت مردمی همه بسوی حسینیه حرکت بکنیم. ماهم تعداد زیادی از جوانان و نیروهای تحصیل کرده دبیرستانی و تعداد زیادی از مردم را به سمت حسینیه حرکت دادیم. وارد حسینیه که شدیم نیروهای نظامی ژاندارمری اطراف حسینیه را محاصره کردند. اغلب تظاهرات کنندگان نیروهای جوان بودند. با دیدین ماموران از روی دیوارحسینیه بالا رفتن و فرار کردند. آقای پیرحیاتی رو به مردم کرد و با صدای بلند گفت: «‌ای اهل کوفه فرار نکنید زیرا ما پیروزیم و این‌ها قطعا نمی توانند بر ما مسلط بشوند

تعداد زیادی از نیروهای جوان با همین صحبت ایشان برگشتند و ما اطراف ایشان رو گرفتیم و نگذاشتیم نیروهای نظامی ایشان را دستگیرکنند و تا درب منزل ایشان را هدایت کردیم.

 

کتابی که زیر آتشدان آتش نگرفت

۵یا ۶ماه قبل از انقلاب تقریبا به علت آزادی که ما پیدا کرده بودیم، از طریق بعضی از دوستان مخصوصا «شهید جوهر مرادی» و آقای «آیت رشیدی» که از چهره‌های فعال و مبارز آن موقع بود. یک سری کتاب و نوار را در بین بچه‌ها تقسیم می کردند. کتابهایی که در آن زمان بدست ما می رسید، بیشتر رساله امام خمینی (ره) و کتابهای دکتر شریعتی بود. به شکل‌های مختلف از جمله مخفی کردن در درون گونی یا درون روزنامه می پیچیدند و از طریق آقای آیت رشیدی به دست بقیه دوستان می رسید.

شاید بیشترین ارتباط را من با آقای رشیدی داشتم. ایشان کتاب‌ها را به من می دادند و به افراد معتمد تحویل می دادم. همان زمان یک مکان اردویی در شهر ایوان وجود داشت که آقای سبزی و آقای عبدی در آنجا کار می کردند و قرار بر این بود کتاب‌ها به بچه‌هایی تحویل داده شود که فردا به عنوان اردوی دانش آموزی وارد اردوگاه می شوند. روزی که دانش آموزان وارد محوطه اردوگاه شدند سر و کله ماموران ساواک هم پیدا شد. آقای سبزی هم برای اینکه جای نوار‌ها و رساله لو نرود رساله را به آشپزخانه می برد. دقیقا زیر زیر آتشدان مخفی می کنه بعد از نیم ساعت وقتی ماموران گشتند چیزی پیدا نکردند. محوطه اردوگاه را ترک کردند، با رفتن ماموران آقای سبزی بسرعت بسراغ کتاب‌ها می رود که خوشبختانه کتاب‌ها گرم شده بودند ولی آتش نگرفته بود.

حتی در بعضی مواقع برای اینکه کسی به ما شک نکند کتاب‌ها رو می بردیم بیرون شهر تعدادی از جوانان به بهانه کوه رفتن یا فوتبال بازی کردن تا دامنه کوه و بالای تپه‌ها می رفتیم و با خیال راحت شروع به خواندن کتاب‌ها می کردیم. حتی در پاره‌ای اوقات کتاب‌ها را در‌‌ همان جا مخفی می کردیم.

 

خطابه به گروهبان چگینی

دربعداظهر روز ۲۸/۱۰/۱۳۵۷ یکی از روزهای بود که خاطره خوبی در شهر ایوان اتفاق افتاد. یک درجه داری (گروهبان چگینی) با اسلحه گرم و سردی که در اختیار داشت با تعدادی از نیروهای نظامی تحت امرش وارد شهر شده و به جان مردم افتادند و شیشه‌های مغازه‌ها را می شکستند. یکی از دوستان ما که بعدا شهید شد، همراه شهید مرادی و مرحوم مهدی پیر حیاتی جلوی او را گرفتند و گفتند: شرم ندارید با مردمی برخورد می کنید که دارین روی گرده همین مردم حقوق می گیرید وبا همین حقوق شکم زن و بچه‌ات را سیر می کنی. بعد به این مردم حمله می کنی. به گروهبان گفت که ما می خواهیم که شما تقویت  و اصلاح شوید. ما می خواهیم شما آقای خودتان باشید. این درجه دار بعد از توضیحاتی که ایشان داد، گفت: از این تاریخ به بعد شما هرکاری را در شهر ایوان انجام بدین از ناحیه من و دوستانم آزادید و در واقع یکی از کارهای خوبی که اون روز اتفاق افتاد. همین جریان بود که ایشان بعد‌ها دیگر معترض راهپیمایی نمی شد و به عنوان یکی از دوستان ما در پاسگاه محسوب می شد.

مصاحبه کننده:سهیل بوچانی

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group