▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

چهارشنبه 30 آبان 1397 Wednesday 21 November 2018 12 ربیع‌الاول 1440

آخرین اخبار سایت

تقدیم به مادرانی که بی مزد فراموش شدند

کودکی به دنیاآوردم....

سالمندانسايت خبري ويرا – پينوكيو- نمیدانستم باید خوشحال و هیجانزده باشم یا باید بترسم.یا...غمگین باشم...حس فوق العاده مبهمی بود. هنوزخود را دخترکی بازیگوش می پنداشتم و حالا قرار بود کودکی از من متولد شود و واقعه ی خارق العاده ای را برای من رقم بزند.

قراربود انسانی پا به این دنیا بگذارد ومرا((مادر)) خطاب کند... باتمام عجایبی که تکرار،اعجازش را از یادمان برده روبرو شدم.کودکم پیش ازآنکه مطمئن باشم نام احساسم را چه بگذارم متولد شد.

گاهی سردرگمی،گاهی حس غریب اندوهی ناگهانی،گاهی بهت و ناباوری وبالاخره...عشق!عشقی که تمام خواستن‌های دنیا را برایم محدود به موجودی کوچک،پر دردسر اما شیرین کرد...
هر روز قسمتی ازخودم را فراموش کردم و هرلحظه تمام تکه های از دست رفته وجودم را در وجودش یافتم. آرزوهای بزرگم به قدم های کوچکش ختم شد و دنیای بیکران گذشته را درلبخند شیرینش خلاصه یافتم.
بازهم گذر زمان بود و بزرگ شدن رویای شیرینی به حقیقت پیوسته!آنقدر غرق درلذت تماشای میوه زندگی ام شدم که نه ناکامی ها جایی برای خودنمایی می یافتند و نه خطوط چهره ام که یادآور وداع جوانی بود شادی ام رامتوقف می ساخت.

هنوز نام احساس روزهای اولم را نیافته بودم که درگیر احساس ناشناخته دیگری  شدم.کودکی که به دنیا آورده بودم بالیده بود وعزم پرواز داشت.شایدهراس گم کردنش یا هیجان بزرگ شدنش بود که تلاطم توفان را به باغی که از عشقش در وجودم روییده بود راه داد.

دلم میخواست پروازش را ببینم و بیم شکستن بال وپرش آزارم میداد.تاگرفتار بیقراری و تضاد احساساتم بودم روز پرواز رسید و تپشهای مادرانه قلبم بود که مرا به اوج مادرانه ام می رساند....گرچه هربار پریدن را می‌آزمود با کاسه آب و آش پشت پا بدرقه اش کردم...اما...نمی دانم چرا نه آبهایی که پشت سرش ریختم اثر کرد و نه آش پشت پایش سودی به حالم داشت.

انتظار و تنهایی پیرترم کرد و حالا که او فرصتی برای گذراندن بامن ندارد،فرصت شمردن حسرتها و نرسیدن ها بدجور فراهم است و هرچه می گردم راهی برای گریز از آن نمی یابم.
ای کاش ازخاطرم برود روزی که نامهربانانه سرای سالمندان تنها راه حل او برای تمام کردنم شد و خانه ای راکه لحظه لحظه خاطرات تلخ وشیرینم را برایم زنده می کردبه نام ارث پدری از من گرفت و باغچه ی دوست داشتنی ام را قدمگاه بیل مکانیکی کرد.

هنوزهم نام احساسم را نمی دانم...می ترسم این  آه جگرسوز که هرچه میکنم در سینه حبسش کنم،نمی توانم،کار دستش بدهد...می دانم که وقت آن سفر دورودراز نزدیک است و میترسم نیاید و مرا با همین دل شکسته ام تا ابد تنها بگذارد.

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group