▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

شنبه 26 آبان 1397 Saturday 17 November 2018 8 ربیع‌الاول 1440

آخرین اخبار سایت

از بلوط‌ها بپرسید

خاطرات یک پیرمرد 10 ساله!

 

 

 

اسلام انصاری فر,عصر ایلام

عصر ایلام:   اسلام انصاری‌فر: تابی می‌بندم برای «ده سالگی‌ام» بر درخت بلوط کهنسالی که چند سال آن طرف‌تر، در هوایی که آسمان، بی هوا روی سرمان خراب می‌شد، هوای‌مان را داشت.

 

تابی می‌بندم برای خاطراتی که آغشته‌اند به بوی باروت و بمب:

زیر گُمب و گُرُمب، می‌دانی-

چند بخش است بمب، می‌دانی؟

از همان واژه‌ها که همچون باد

ناگهان اتفاق می‌افتاد

..

از تاب، بی تاب می‌شوم، می‌نشینم و دفترِ کاهی‌ام را می‌تکانم، کلمات بیرون می‌ریزند و زنگ خطر به صدا درمی‌آید:

« آژیری  را که هم‌اکنون می‌شنوید، آژیر خطر یا وضعیت قرمز ... »

آژیر شده بود زنگ موبایل دل‌مان..

هر وقت که آسمان «خط تو خط» می‌شد، مشرک(!!) مورد نظر، هواپیماهای جنگی‌اش را می‌فرستاد روی سرِ شهر و همه چیز را به هم می‌ریخت؛ هم نگاه آرام مادری در کنار گهواره‌ی فرزند و هم دنیای شیرین کودکان کوچه را.

یارانه‌ی هر ماه‌مان، بمب‌هایی بود که هیچ وقت نشمردیم‌شان، در حجم روزهای سختی که خدا را به آسانی پیدا می‌کردیم.

تنها کارت‌مان، شناسنامه‌ای بود که از پدر و مادر گرفته بودیم؛ خودپردازهای مهربانی که التماس‌های « پنج‌تومانی» مان را چه راحت پرداخت می‌کردند.

چقدر از حال می‌رفتیم؛ از حال خوب به «هال» بدی به بزرگی چادری یک‌رنگ، بر روی زیلوی نم‌دار و پاره‌ای که بغضِ استخوان‌هایمان را می‌ترکاند.

از سایه‌ی دیوار مدرسه، می‌رفتیم به سایه‌ی بلوطی که تکلیفش را خوب بلد بود. بلوطی که تصمیم گرفته بود تا نگذارد اشکی بر گونه‌ی «کبری» بلغزد. بلوطی در لباس «ریزعلی» در  روبروی قطاری که هیچ وقت نیامد.

«بابا» که ما را به خدای پرنده‌ها سپرد، از «تانکر» آب می‌خوردیم؛ تانکرِ آبی که به رنگ و روی رفته‌اش فکر نمی‌کردیم، وقتی در ازدحام سطل به دست‌ها، لنگه کفش‌مان را جا می‌گذاشتیم.

تانکر، دیگر وقتی برای بخش کردنِ آب نداشت، باید آب را پخش می‌کرد.

کمی دورتر، ساجی بر آتش بود و مادر، نان می‌پخت با طعم آوارگی، با طعم دلهره‌های زخمی، با طعم بلوط.

حرف‌هایمان را با بلوط می‌گفتیم.

با بلوط، سر یک سفره می‌نشستیم.

با بلوط، مشق می‌نوشتیم و شعر « باز باران، با ترانه» را می‌خواندیم.

با بلوط، رخت‌های شُسته را پهن می‌کردیم.

با بلوط، سرما را آتش می‌زدیم.

با بلوط، کودکی‌مان را بزرگ کردیم.

با تمام جنگ، چقدر خودمان بودیم برای خودمان.

باور نمی‌کنید، بروید از بلوط ها بپرسید.

 

 

 

نظرات   

 
0 # محمد 1394-08-07 00:49
بسیار زیبا بود ،آفرین برشما دوست عزیزچه زیبا ودلنشین بانثری پرمغزوباطراوت به کوچه باغ خاطرات قدم گذاشته بودید.
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group