▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

شنبه 26 آبان 1397 Saturday 17 November 2018 8 ربیع‌الاول 1440

آخرین اخبار سایت

سه روز زندگي با مرد تنها و سگش

من از اول بوده‌ام

 سايت خبري ويرافرج اله صيدمحمدي- سايت خبري ويرا - از سمت خدايي كه در همين حوالي است، تصورها و تصويرهاي تلخ و شيرين اين ديار را كنار هم مي گذارم تا به يك نقطه از آرامش برسم ،آرامشي را كه تاريخ پرفراز ونشيب اين ديار كمتر به خود ديده است.

اندكي در خود فرو مي روم و غلطان در افكار ، بساط دوري از خويشتن پراكنده و راهي خيالهايي مي شوم كه تخيل نيز بدانها راه نيافته و گاهي نيز غوطه ور در دريايي كه نيست، شناكردن را تمرين مي كنم.

تاريخ هر وقت اسم ايلام را مي شنود در امتداد روزها و شبها به سكوت سهمگيني فرود مي رود و ورق زنان به انتهاي خود رسيده و شرمسار چهره در نقاب خاك فرو مي كشد.

ايلام را همه با جنگل هاي بلوط پير منتظر و خزيده به اجبار در دامنه كوه هاي زاگرس و تنهايي مردمانش مي شناشند .بلوط هايي كه همواره از ابتداي زندگي انساني تا كنون پذيراي مردماني از جنس آب و خاك و آفتاب و سرزمين طلوع آفتاب؛ آلامتو هستند.

 اين استان در اندكي مانده به انتهاي زندگي و نرسيده به ايستگاه آخر دنيا، كوههاي زنجير وار و با صورت آراسته به سنگ صبور ، آه رهگذر و درنگ بلوط ها و خدايي كه نزديك است، واقع شده است.

از شلوغي ، همهمه و ترافيك تازه به دوران رسيده شهر ايلام به قصد عبور از مرز ايستايي و سكون خارج مي شوم و دامان و دامنه كوه را براي آرامش و دوري از كدرشدن ناشي از تورق لحظه هاي بي انتهاي روزمره گي بر مي گزينم.كاري كه بيشترين ساعات تنهايي ام را به خود اختصاص داده است.

در صبح زود يكي از روزهاي تعطيل، ايلام را با همه شهرش ،خيابانها و پارك ملت و ميدان فاتحان ميمك و شهروندانش ترك مي كنم تا تنفس و زندگي را براي روزهاي نفس نفس زدن هفته ذخيره كنم.

از چند روز قبل در ورودي شهر ايلام به سمت ارغوان و در دامنه كوه، جواني پير را ديده بودم كه سبك زندگي ، تنهايي و سگش فكر من را به خود مشغول كرد تا اينكه تصميم گرفتم چند ساعتي را با وي تنها باشم ،تنهايي ام را با وي شريك شده و از نحوه زندگي ،آرامش و سكوت شبهايش آگاه شوم.ساعاتي كه به سه روز منتهي شد.

من و يك كوله پشتي سرشار از تهي و كفش هاي كه صداي سنگ ريزه ها را در نياورند، در امتداد بامداد و فراسوي خورشيدي كه "شلم" را به نوپردازي نشسته بود به همان نقطه اي مي رسيم كه از چندي پيش فكرم را اشغال كرده بود.

هوا آنقدر سرد شده كه زمستان نيز يخ زده بود. صداي شكستن يخ هاي بامدادي زير پاهاي يك رهگذر، مرد تنهاي ارغوان را از خواب بيدار نكرد اما حسابي صداي سگش را درآورد.

ساعتي را در دامنه كوه، مقر تنهايي مرد تنها چشم در چشم درختان ارغوان مي شوم و بي وقفه بوي خوش آنها در بهار گذشته را يادآور و رنگ و درنگ آنها را متذكر مي شوم.

كمي اين طرف تر و درست روبروي كلبه ، صداي ماشين آلات راه سازي براي ساختن كنار گذر شرقي ايلام چرت صبح هاي ارغوان ها را پاره مي كرد و صداي تق تق تق تق تق تق متوالي بيل مكانيكي و خورد شدن سنگ ها، سكوت و خلوت كوه را در هم مي شكست.

مرد تنها نرم نرمك از خواب مي گريزد اما برادرِمرگ هنوز هم از رخت و لباس و وجنات او گريزان نيست.چهره به چهره با او مي شوم و بعد از ساعتي از ديدار يخ آلود، آتشي را از شاخه هاي خشك شده بلوط تدارك مي بيند و دستي به آتش مي كشد.

121.jpg

آتش هيزم بلوط هاي زاگرس به جسم و روح او گرما بخشيد تا باورش شود يك نفر بيشتر از او در اين ساعت از صبح در دامنه كوه سبز شده است.

صبحش را با ته مانده نان خشك هاي شب مانده اش ساخت و بي اعتنا به من، كركره لانه و كاشانه اش را پايين كشيد و بدون اينكه به داشته هايش بيانديشد دور شد و كمي دورتر تا از رد پاهاي من مرز مانايي را درنوردد.

به انتظارش مي نشينم و در محل سكونت مرد تنها ، سگش را مي بينم كه تا ورودي شهر وي را همراهي مي كند و با اطلاع قبلي و ترس از انسانها بر مي گردد تا نگهبان كلبه صاحبش باشد و از همه آنچه كه در آن پستوي دهشتنكاك كه من از آن بي خبرم با پارس هاي بي انتهايش مراقبت كند.

در بين ايلاميان از سگ به عنوان يك حيوان زبان فهم ياد مي كنند و اين حيوان را همراه و نگهبان برگزيده اند و نقش سگ در زندگي ها به تاريخ بر مي گردد به اعتبار حرفي كه گفته اند" نان به سگ بايد داد نه به سفله".

اما براي من كه از روزها قبل سنگ بناي اين ديدار را گذاشته و اكنون تنها تر از هميشه شده بودم حس و حال همهٔ ثانیه‌ها ریخت به هم و شوق یک برقراي ارتباط با مرد تنها با حاشیه‌ها ریخت به هم تا اينكه انتظارم پس از گذشت چند ساعت به انتها رسيد و او را ديدم كه با يك قيافه اي بدون قافيه و افتان و خيزان شهر را به قصد كلبه اش ترك مي كند.

بوي لنت خودروها در دامنه كوه ته نشين شده بود تا اندك اندك صداي پاي خسته مرد تنها را در چند قدمي خود احساس كردم.قامتش بلند بود اما خميده و تكيده و كمي جوان تر از صورت پير و پوست چروك دست و تعداد قدم هاي لرزانش. و اما سن وسال او به چهل مي زد.

نگاهش را به نگاه سگ وفادارش پيوست نمود و لبخند معناداري از يارغارش به نشانه رضايت دريافت كرد و پس از اين احساس شادي مشترك نگاهي به من كه از ساعتها پيش در آن مكان منتظرش بودم انداخت ولي باز هم چيزي نگفت.

ساعتي به همين سردي گذشت تا متوجه شدم آن مرد گوش هايش مقداري از شنيدن فاصله گرفته و همين فاصله باعث شده بود صداها را فقط از فاصله نزديك و با تن بلند متوجه شود.

خيالم تا حدودي آسوده شد از اين جهت او مي تواند حرف بشنود اما خاطرم هنوز مكدر بود از اينكه او به ندرت لب به سخن مي گشايد. انگار او در اين دنيا نبود و اما دنيايي در وي خفته بود.

شايد خود را به نشنيدن زده بود اما هر چه بود حرف هايي داشت براي نگفتن و يك سري حرف هاي بي آوا داشت كه فقط سگش متوجه مي شد.با وي هم كلام مي شوم اما او فقط با چشم هايش پاسخم را مي دهد و من نااميد دوباره به سؤالهاي متعددي كه مرا به آن نقطه از كوه كشانيده بود مي رسم و هربار سكوت سنگينش وجودم را آزار مي داد.

ميل داشتم بدانم او اهل كدام كوچه بي سروساماني بوده است و حداقل اسمش چيست و يا اينكه چرا تو اين سرماي زمستان به اين نقطه از دامنه كوه پناه برده است؟يا حداقل چه مدتي است كه در آن كلبه زندگي مي كند و دهها سؤالي كه در كليت ماندند و پاسخي دريافت نكردند.

پس از سؤالهاي كليشه اي، ازمرد تنها با حالت كمي خودماني تر پرسيدم كه كي بدنيا آمدي كه او مكرر با اون صداي از ته گلوي كلفتش مي گفت: من از اول بوده ام . اين حرفش رو كه شنيدم پي به درون عجيب و خيلي فلسفي وي بردم.شايد مجموع ديالوگ هايي كه من در طول اين مدت با وي برقرار كردم اندازه مشق تصميم كبري نبود ولي شايد سقراطي پشت اين حرفها خوابيده بود.

از اندوخته اندكي كه او از شهر به ارمغان آورده بود مقداري را به سگش مي داد و اندكي را نيز خودش مي خورد و تقريبا يك لقمه در ميان سهم سگش بود و من نيز كه از اين هم نشيني حيوان و انسان داشت خوشم مي آمد كوله پشتي ام را گشوده و مبلغي را خودم و مبلغي را به سگ دادم،مرد تنها نيز بي نصيب نماند.

از سبك زندگي اش معلوم نبود كه چند وقت است آنجاست و او هيچ وقت نگفت كه از كي در ورودي دره ارغوان شهر ايلام زندگي مي كند.

كلبه مرد تنها خلاصه شده بود در يك متر عرض و حدود دو و نيم متر طول با ارتفاع كمتر از يك متر و پنجاه سانتيمتر كه يك موكت مندرس براي خانه اش نقش درب را به عهده داشت.سقف خانه اش پوشيده شده بود از موكت و چادرهاي كهنه و يك نايلون ضخيم براي جلوگيري از نفوذ سرما و باران و اطراف كلبه با تخته سنگ هاي نسبتا بزرگ به عنوان پاشنه آشيل براي محافظت در مقابل بادهاي تند دره ارغوان تنيده شده بود.

بخشي از وقت او در هنگامه اي كه آفتاب در كمر كوه بود و درختان سايه داشتند به جمع كردن هيزم سپري مي شد و تقريبا مي بايست هر دو روز يك بار براي گرم نگه داشتن كلبه، زنده نگه داشتن زندگي و گرم كردن آب براي شستن لباس و ظروف و قاشق غذاخوري و شستشوي سر و بدن اش به قله كوه مي رفت.

گرماي كلبه مردتنها بوسيله شوفاژ ، اسپيلت آپارتمان ها يا بخاري و شومينه نبود اما يك پيت را به صورت مشبك سوراخ كرده بود و در آن ذغال گُر گرفته بلوط كه پس از فرآوري در آن ريخته بود سيستم گرمايشي خانه اش بود.

مرد تنها وقتي از گرماي روز نا اميد مي شد يا وقتي كه هوا سرد يا باراني بود و به ناچار مي بايست به كلبه اش پناه ببرد پيت را پر از ذغال اَخته مي كرد و در حالي كه هنوز گرمكنش تو جورابش بود و كفش هاش به نشانه اعتذار نوك انگشتانش بود به حالت خميده تا ميانه كلبه وارد مي شد و پيت ذغال را در بين خودش و سگش مي گذاشت.

در پادري كلبه حقيرانه مرد تنها به فاصله كمتر از بيست سانتيمتر سگ صاحب كهف زندگي مي كرد و آنقدر به هم نزديك بودند كه علت به معلول.

رخت هاي مرد تنها روي بند طناب پهن شده بود و مي شد در لابلاي لباس هاي وي تميزي و سفيدي و غربت را به وضوح ديد.

كاسه و بشقاب استيل و ظرف آب را در يكي از بقچه ها گذاشته و در گوشه اي از كلبه آويزان كرده و به شدت تميز بود.قاشق غذاخوري اش را مثل نسخه پزشكان لاي يك نايلون پيچيده بود كه قبل و بعد از غذاخوردن آن را مي شست.

لباس هاي تن مرد تنها بي شباهت به لباس شهري ها نبود و به دليل سرماي زياد، گرمكن پاي وي هميشه توي جوراب بود و او لباس هايي كه با آنها بيرون مي رفت را روي گرمكن مي پوشيد و تلاش مي كرد كلاهي نخي بر سر داشته باشد.

روز اول داشت به شب مي رسيد كه هنوز سگ و مرد تنها با نگاه يك غريبه من را همراهي و تحمل مي كردند و حضور يك بيگانه آزارشان مي داد تا اينكه ستاره ها آسمان سرد ارغوان را در آغوش گرفتند و من ارغوان ، مرد و سگش را تنها گذاشتم.هرچند تعداد پارس هاي سگ از ابتداي صبح تا شب براي من كاهش محسوسي داشت اما هنوز من را نپذيرفته بودند پس رفتم تا راحت باشند.

در مسير بازگشت به خانه به اين نكته مي انديشيدم كه آيا مرد تنهاي قصه من همان تارزان؛نجيب زاده ي انگليسي نيست كه در كودكي در جنگل هاي افريقا گم شده بود و به وسيله بوزينه اي به نام منگاني پرورش يافته است؟ كه خيالي شبانه بيش نبود.

هر وقت اسم تنهايي مياد ديگر نياز نيست دنبال واژه هاي قلمبه سلبمه باشي .كافيست اطراف را نگاه و چشمانت را ببندي و وقتي ديدي هيچي نيست اون وقت واژه ها هم دردت مي شوند.

اما من هنوز ماجراجو هستم و سري پر از سؤال دارم و جواب نگرفته از اين كوه بر نمي گردم.در يك روز تعطيل بار ديگر مرد تنها و كلبه اش مقصد من بود ."چقدر این روزها هوا سرد است ،هوای خانه، هوای آدم ها، حتی هواشناسی هم پی در پی اعلام توده هوای سرد می کند من هم به گونه ای مسافرم ". من هم مثل همه خوردوهايي كه هر روز كنار مرد تنها مسافرشان را به جايي مي بردند يك مسافر هستم.من مسافر تنهايي هستم.

به مرد تنها مي رسم.اين بار كمي نگاهش عميق تر است.صداي پارس سگش كمرنگ تر شده.انگار يك بار همديگر را ديده ايم .با واژه هاي سوخته و يخ زده و البته نم گرفته سلامم را با سر و گاهي زبان پاسخ مي دهد.

وي كه ميانه اش با سيگار بد نيست، به همراه حلبي جاي روغن 18 كيلويي كه ذغالش تبديل به خاكستر شده بود از كلبه اش خارج مي شود و اين بار آبي به صورت مي زند و در انتهاي فعل نخواستن قدري از نان و گوجه ديشب را به بدن مي زند و دوباره به ورودي شهر مي رود و اين بار كمي زودتر بر مي گردد.

ايلامي ها كه به جز كوهنوردي و رفتن در دامن طبيعت تفريح ديگري ندارند انگار مرد تنهاي كوه نشين را سالهاست كه مي شناسند.در مسير رفتن به دره ارغوان و منطقه تفريحي " قلندر" به او خوراكي و پول و البته بعضا سيگار مي دهند.روزهاي تعطيل از جمله روزهايي است كه مي شود گفت او سير مي خوابد.برخي از مردم نيز در طول شبانه روز براي او لباس گرم و خوراكي مي آورند.دست او برخي اوقات نيز دراز مي شود و وي كه محل درآمدي ندارد و توان كار كردن نيز از او سلب شده است از مردم درخواست كمك مي كند.

سگِ اين مرد تنها شبيه اس كي پي ،كانگروي معروف استراليايي نبود اما شباهت زيادي به سگ اصحاب كهف داشت.سگي كه انگار براي هدفي در اطراف كلبه پرسه مي زند.

1212.jpg

مرد تنها نه تارزان بود و نه در جنگل متولد شده بود، نه از عشقش فرار كرده بود و نه عشقي داشت ،اما از پدر و مادرش كه" ميخان و تانجه "(به گفته خودش)نام داشتند به شدت دلخور بود و مي گفت من قبلا در بهترين جاي ايلام خانه دو طبقه داشته ام كه آنها از من گرفته اند . البته دليلش را نگفت.

به گفته خودش او از دست پدر و مادرش فرار كرده بود و به كوه پناه برده بود.او از يك شكنجه و عذاب سخن مي گفت.انگار هر روز او را عذاب داده باشند. او مي گفت: من از يك دستگاهي كه مثل سنگ شكن باشد هر روز عبور داده شده ام.من قاتل نيستم!.من كسي را نكشته ام!.كه به نظر مي رسيد تنهايي باعث شده او دچار توهم شود. ترس عجيب توام با تنفر وجود مرد تنها را در برگرفته بود.هم ترس پنهان و آشكار ناشي از تنهايي در شبهاي ارغوان و هم ترس حضور آدمها و بخصوص" ميخان و تانجه" او را لختي عذاب مي داد.عذابي كه او را گرفتار سيگار و دود و سرما كرده بود.

مرد تنها(پافشاري من براي دانستن اسمش بي نتيجه ماند) در يكي از روستاهاي اطراف شهرستان ايلام متولد شده بود.او به اكراه اسم روستايش را مي گفت.انگار از همه گذشته اش و حتي زادگاهش فراري بود.

در دومين روز زندگي با مرد تنها براي جمع كردن هيزم خشك بلوط كه البته در سرماي زمستان كم ياب بود به دل كوه زديم و در اين مسير يك دوجين حرف زدم و يك خروار حرف كه نشنيديم.

در روز دوم بغض فروخفته اي را در گلوي مرد تنها حس مي كردم.دوست داشت حرف بزند .تلاش مي كرد.اما انگار قفلي بر گلوي وي زده باشند. دست به سخنش خوب نبود و هر وقت مي خواست حرف بزند حسرتي شگرف و اندوهي بي اندازه مسير نگاهش را از من دور و عوض مي كرد.

كوه نشيني و اجتماع گريزي با بهداشت مناسب و كف امكانات رفاهي آخرين تصويري نبود كه از آن مرد كوه نشين در ذهنم مانده است.

موبايل نداشت و طبيعتا از فضاي مجازي و گروه هاي تلگرام نيز بي اطلاع بود، كلبه مرد تنها برق نداشت و روشنايي ملجأ او را يك چراغ نفتي كه به شكل عجيبي با لوازم دست دوم ساخته شده بود، تامين مي كرد. شايد مزيت اصلي زندگي كوه نشيني وي همين ها باشد.

هم نشينِ بلوط، كوه و سگ هر روز مثل سزيف در اساطير يونان كه خود و سنگش را به دامنه كوه مي رساند و رها مي كرد، دچار روزمرگي و تكرار شده بود.تكرار گدايي، تكرار سيگار كشيدن و تكرار تنهايي و تكرار تكرار تنفر و تكرار....

در جستجوگر كوه به جایی رسیده ام که یك کوله دلشکستگی برایم مانده است. از مرد تنها رازهايي را كشف كرده ام كه اجازه بيان به آنها داده نمي شود.او از انسانها دور شده است.او انسان ها را دوست ندارد اما از انسانيت دور نشده است.

در سومين و آخرين روز من هم نمي خواستم مرد تنهاي قصه را ترك كنم.اما براي من كه از سكون و ايستايي گريخته بودم تنهايي و ماندن در دامنه كوه هر چند تجربه متفاوتي بود اما كمي سخت بود.من تنها بودم اما تنهايي را وقتي دوست داشتم كه خودم آن را انتخاب كرده باشم نه اينكه تنهايي من را همدم خود قرار داده باشد.

 و اما شبهاي كلبه مرد تنهاي دره ارغوان در مجاورت آتشي بلند از شاخه هاي خشك بلوط خيلي زيبا بود.زوزه گرگها و فرياد شغالها تاريكي شب را بي وقفه در مي نورديد و آهنگ تكراري دره ارغوان بود.

مي شد از آن كمربند مياني كوه تلاش انسانها براي ادامه بقاء را ديد و حدس زد.مثلا عمو حسن كه يك بازنشسته آموزش و پرورش بود و سه فرزند دانشجو دارد و با رانندگي تا پاسي از شب براي كسب درآمد بيشتر و پرداخت اقساط و شهريه دانشگاه تلاش مي كرد.كمي آن طرف تر مي شد مرد مايه دار ساكن نوروز آباد را ديد كه پولش از پارو بالا مي زند اما همسرش سرطان دارد و بايد هر هفته تهران برود براي مداوا و دوا و درمانش.اما كمي آن سوي دوردستها تر در گوشه اي از اين شهر خانواده اي تحت پوشش كميته امداد قابل رؤيت بود كه يارانه و حقوق ماهيانه نفري سي چهل هزار تومان مستمري باعث نشده است آنها نمازشان را سر وقت نخوانند و....

شايد اين مرد تنها كه گذرش به دره ارغوان خورده است و رنگ و درنگ اين بهشت كوچك در بهار او را ماندگار كرده است، بخواهد در فصلي ديگر رخت سفر ببندد  يا شايد همين جا بماند و هر روز در ورودي شهر دستانش را به سوي مردم دراز كند و برگردد و هيزم جمع كند و در شب آتشي روشن كند و ايلام و شهروندانش را به نظاره بنشيند ،شايد از دست حرف شنيدن فرار كرده است، شايد او از زندگي جمعي بيزار است ،شايد او الان هيچ چيز به جز آن كلبه حقيرانه نداشته باشد ، شايد و شايد ...

در خود گم مي شوم.جستجويم سخت دشوار شده و تضاد و دوگانگي عجيبي درونم را چنگ مي كشد. زياد گفتم اما كم شنيدم.نشنيدن يعني همان تنهايي.بمانم يا بروم.هياهوي شهر را پي بگيرم يا سكوت كوه را.نه مي شود از اين گذشت و نه از آن.اما مي دانم در هر دوي آنها خيلي نمي شود بمانم.نه هياهوي زياد را دوست دارم و نه سكوت گورستاني را.بلكه آرامش مي خواهم كه نه در كلبه مرد تنها و ارغوانش بود و نه در شهر شوره زده ايلام.

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group