▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌▌

پنجشنبه 24 آبان 1397 Thursday 15 November 2018 6 ربیع‌الاول 1440

آخرین اخبار سایت

به بهانه درگذشت موفي

برای نوستالژی‌های دهه‌ شصت

سايت خبري ويرا-جاده های بی قرار ، پیچ و تاب روسیاه تابدار ، خط چینش با هیچ الفبایی پر نمی شود و خطوط ممتدش دیواری در برابر شانه هایی موازی ؛ سراب تیرو مردادش صبر از سر رانندگان می رباید وبلورآجین زمهریرش دست به دامان غل و زنجیر می شود .

آن که فلسفه ی وجودی طبیعت و کاینات را با خامه ی خرد نقش بسته است برای بی حوصلگی و خستگی ها  برای فترت و خمودگی بندگانش نیز چاره ای درخورد او آفریده است . گاه چیزی از جنس طبیعت ، گاه از میان خود آن ها و گاه پدیده ای زاییده ی ذهن انسان . ادبیات جاده ، چیزی ست که می توان به عنوان روح سیال جاده های جنون نام گذاشت . در نیمه شب های کویر و راستای مستقیم جاده ها و گرمای عذاب آور تیر و مرداد انچه که خواب از سر  راننده و مسافران می پراند و خستگی را از جان و تنش دور می کند ، همانا شعرها ، تک بیت ها و  جمله هایی موزون و خیال انگیز است که جسم جان را به هزاره های اول و روزگار غزالان غزل می کشاند . روستا را با چشمه و دخترانش ، شهر را با ازدحام و هنر و هارمونی اش و بالاتر از این با " آدم هایش " جذاب و دلربا می کند . ایلام ، شهر نوپای  ساده ی تو سری خورده ی سیمانی با رنگ و روی خسته ی خاکستری و خانه های پس و پیش ، شهری که به بلوغ نرسیده کودک جنگ و جنون  شد و از این رهگذر نیز مزدی نیاندوخت .  به راستی شخم زد ، کاشت ، درو کرد و خوشه چید و خرمنش به کام همسایگان و نوکیسه گان شد .
این پیش سخن ، شاید بسیار بسیار با جملات پیش روی غریب بنماید اما به ناچار اگر نتوانستم تغزل قصیده ی نوستالژیک کوچه پس کوچه های ایلام را به بدنه آن پیوست دهم از پیش پوزش می خواهم . هر دیاری نمادهایی دارد که نگین و نشانی روشن آن سامانند . در روزگارانی که شهر ایلام شکل می گرفت و رشد می کرد ، به دلیل ضعف دانش مدرنیته و میلمان شهری بر ژرف ساخت داشته های بومی و محلی ، هیچ جای شهر نشانی ازین داشته های ارزشمند نداشت .
نگارنده ی این مطلب جزو دهه شصتی های درد و رنج است ؛ به قول دوست شاعرم کیومرث مرادی : " بچه های سال های درد و رنجیم / ابتدایی های سال شصت و پنجیم " تمام نداشته هایمان ، امروز بهترین داشته هایمان شده اند . نوستالژیک شهر ایلام از باغ ها و کوچه ها گرفته تا زمین خاکی های فوتبال و فرودگاهی آسفالته که برای ما ور ظهرهای گرم تابستان همچون دهکده ی المپیک بود و آوارگی و چادر ها  و صف نان و پنیر و نفت در سالهای سرد بی برگشت ...
تمام نوستالژیک های غیر انسانی را به کناری می گذارم و به سراغ نمادهای انسانی شهرمان می روم ، بی شک پرداختن به تمامی انها مظروف مناسب این ظرف نیست .
انسان هایی که به دلایلی که ما و شما نمی دانیم و شاید پاسخش در ماورالطبیعه  باشد ، از دیگران متفاوت بودند و هستند و روح سیال این شهری که بوی مرده می دهد ، بودند ؛ هر چند گاه کفنی گل گلی می پوشد. برایمان خاطره ساختند ، به انها خندیدیم ، برایشان گریستیم  و ممنونیم که کسالت و یکنواختی را از پیاده روها گرفتند .
از " مولگه " گرفته که پیرمرد هیزم شکن و ترسناک برای ما کودکان بود ؛ روزگاری که شهرهای خوش نشین از گاز و ... استفاده می کردند ، هیزم های شکسته شده با تبر " مولگه " به خانه های کاهگلی مان گرما می بخشید . مردی که هنوز از یاد نبرده ام روزی برای همسایه ی دیوار به دیوارمان هیزم می شکست و زمان گرفتن مزد که فرا رسید صاحب کار مبلغ ده تومن اسکناس به او داد اما نپذیرفت براشفت و مطابق عادت ، پول خورد خواست و همسایه ی ما در کمال بی معرفتی پنج تومان پول  به او داد و " مولگه " شادمان در جیب لباس متفاوتش گذاشت و رفت.
گویی هر کدام از این انسان های " خاص" نماد و چاووش جمعیتی از جامعه هستند ؛ " محمودی " یا به قول خودمانی تر " مامودی " را از یاد نبرده ایم که پیشه اش تجارت کلام حق بود . خاطرم هست هیچگاه به او نزدیک نشدم ؛ چرا که از  شوک آن  عصای معروف و مالوفش واهمه داشتم . به یاد دارم سالهای دود و آتش بود که ما و فامیل چادر های مقاومت !؟ را در منطقه ی " سلطان آباد " نزدیک چوار در بستر رودخانه ای کم آب برپا کرده بودیم ؛ زمان در آستانه ی زمستان 1364 بود و روزی " مامودی " که انگار بر قالیچه ی سلیمان سوار بود از میان چادر ها پیدا شد و گذشت و به لحنی طعنه آمیز گفت : به زودی طعمه ی سیل خواهید شد ،  چند روزی نگذشته بود که نیمه شب ، سیلی ویرانگر از طرف منجل آمد و چادر و گونی های آرد و چند قلم وسایل ابتدایی زندگی مان را با خود برد و سراسیمه جان به در بردیم و صبح روز بعد لنگه ای از چکمه های لاستیکی سبز رنگم را زیر ماسه های بستر رودخانه پیدا کردم و هنوز در حسرت لنگه ی دیگر مانده ام ! این هم کرامات " مامودی " . خدایش بیامرزد .
از این دست آدم ها که شاخصه ی فرانوش نشدنی  نوستالژی  ما دهه شصتی ها هستند باز هست ؛ مردی با پوششی متفاوت ، پرچمی سبز رنگ در دست ، ردایی بر تن که کتی بر بالای آن می پوشد ؛از روزی که به یاد دارم همینطور بوده ، راز لباسش را نپرسیدم و به ویژه بیرق سبزش را ، آری او را با نام " سلیمان " می شناسیم ... سخن به درازا کشید و حرف های نگفته ی بسیار در ویار واژگانم فریاد می کشند . چند روزی از فوت یکی دیگر از این دست آدم ها نگذشته است ، کسی که او را با نام " موفی " می شناسیم و می شناسید ؛ نام شناسنامه ایش را نمی دانم ولی غم مزمن و دیالوگ های خاص خودش را به یاد دارم انگار همچون نویسندگان و شاعران " زبان و سبک خاص " خودش را داشت ... او هم رفت تا صدای نیازش در  باریکه ی میان بانک ملی مرکزی و فرمانداری برای همیشه خاموش شود .
آری !
یکی خوراک اجاق های زمستان ایلام دهه ی شصت را می رساند ، دیگری با شالی سبز بر میانه ی پیکر و کتابی آسمانی در دست به سودای سوره های قدسی می پرداخت دیگری کلید واژه های مراسمات و فاتحه هاست با بیرق آزادگی در دست و دیگری نماد طیفی پرشمار از انسان هایی که با وجود کثرت ولی در تن و جان " موفی " به وحدت رسیده اند و دست نیاز به سوی بندگان دراز نمی کنند...
از این شمار آدم ها بسیار است ؛ در صنوف گوناگون در زمان های پس و پیش در شهرمان ایلام ؛ باقی بماند برای فرصتی دیگر  ... روح رفتگانشان شاد و دل ماندگانشان آباد !

یونس قیطانی

نظرات   

 
0 # رضا آقایی 1395-12-18 07:49
باسلام خدمت استاد بزرگوار قیطانی خیلی عالی بود با کلامی شیوا و دلنشین توصیف نموده اید
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
0 # Guest 1395-12-21 09:50
سلام
نگاه شما به مرگ انسان هایی از جنس دیگر و متفاوت خیلی ارزشمنده،
جناب قیطانی شیوا ، فصیح نویسی و تصویرسازی قشنگتان ، مایه تمجید و تحسینه .
خدا رفتگان را بیامرزاد و قلم شما رو جاری و سبزتر کناد .
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 
 
0 # دوست 1396-01-12 16:15
سلام
آقای نویسنده کلی وقت گذاشته که نهایتا چه نتیجه ای بگیره؟؟؟
با این قلم به قول بقیه شیوا کاش وقت خود را صرف انعکاس واقعیات جامعه میکردید.
پاسخ | پاسخ با نقل قول | نقل قول
 

اضافه کردن نظر

در زمینه‌ی انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:

لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
« ویرا » مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
« ویرا » از انتشار نظراتی که حاوی مطالب کذب، توهین یا بی‌احترامی به اشخاص، قومیت‌ها، عقاید دیگران، موارد مغایر با قوانین کشور و آموزه‌های دین مبین اسلام باشد معذور است.
نظرات پس از تأیید مدیر بخش مربوطه منتشر می‌شود.


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی

 تبلیغات سايت خبري ويرا

      09120440191

 

 

 

 

 

 

 

 تمام حقوق سایت متعلق به پایگاه اطلاع رسانی ویرا با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی می باشد

Template Design:Dima Group